من آن پرنده خيسم كه از زمين شده سير
پا به پاي زمان شده فرسوده و پير
از ابرو مه و باران شده دلگير
دست و پاي مانده در قل و زنجير
مي خورد رعد و برق بر گردنم همچو شمشير
غم و حسرت كرده مرا زمين گير
مانده ام در دل زمان بي كس و اسير
اشك دلتنگي و دوري هردم از چشمم سرازير

بر ظاهرم منگر که شادم ...
درونم غوغایی برپاست !
گویی کسی تیشه میزند بر وجودم !
قلبم هزاران پاره شده است ...
شاید یکی از آن پاره ها نصیبش شود !
ولی او حریص است
محکمتر میکوبد تا تکه ای بزرگتر را نصیب خود کند !
افسوس که با خورد شدن وجودم
سرانجام او نیز در درونم میشکند !
آنگاه که من ، چون آواری بر سر او فرو ریزم !!


قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم
اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم
شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم
حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم
موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم
تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم
تا بداني که من ساده ترينم


